بالن،برج و کودکستان دًلان
بالن یکی از اون چیزهایی هست که من آرزو دارم یک روز سوارش بشم...
هوا که کمی گرم بشه ، سر و کله ی بالنها هم یکی یکی پیدا میشه. این یکی روش آرم اداره ی پست رو داره. وای ی ی..من از وقتیکه بالن ها رو دیدم عاشقشون شدم و مرتب میگم بالن بالن و از توی بالکن فریاد میزنم: ما ا ا ا ما ا اان ب اا االلللوووونننگگگگگ
یکی از همون روزهای تابستونی در جشنی که در پارک اطراف خونمون برگزار شد ، برای اولین بار صورتم رو نقاشی کردم، خانمی از من پرسید که دوست دارم شبیه به کی بشم و چند تا شکل رو به من نشون داد، من تازه با ببر آشنا شده بودم ، یعنی کتاب ببر کوچولو رو که دوست نداشت بخوابه هزار بار با مامان و بابا خونده بودم و بدون اینکه لازم باشه خیلی فکر کنم زود عکس ببر رو انتخاب کردم .

بعد خیلی سعی کردم مثل یک ببر غرش کنم و اینجا از بس سعی کردم دیگه خسته شده بودم و باید میخوابیدم.
یکی از بازیهایی که تازه با مامان شروع کرده بودم بازی دومینو با کتابهام بود.برای من اولش عجیب بود بعد خیلی جالب شد .....و در آخر به این نتیجه رسیدم که انگار بهتره یکی یکی کتابها رو بردارم و بجای دومینو بازی به عکسهای قشنگشون نگاه کنم و از مامان بخوام که کتابو برام بخونه .اما دومینو با کتابها بهر حال برای من خیلی جالبه .
یعنی هر وقت شیشه ی مربا در آشپزخونه خالی میشه کار کار همون جن کوچولوهاست!
من دیگه حالا میتونم با خمیر نون گربه و یا خرگوش و درست کنم هر چند همیشه مار رو خیلی بهتر از بقیه درست میکنم ، اگه مامان و بابا حواسشون بهم نباشه بدم نمیاد کم کم حیوونی رو که درست کردم مزمزه کنم و یکهویی گازش بزنم و بخورمش ..هو و و و ممم
ببینین چه برجهایی بلدم درست کنم حالا از همممممه چی برج درست میکنم از این حلقه های رنگی برج سازی ام گرفته تا متکا و قوری و فنجونهای اسباب بازی ام...
معمولا از مامان میخوام که از من و برجم عکس بگیره
من عاشق مردهای مهربونم نمیدونم چرا اونها هم خیلی زود به من علاقمند میشن! دوست دارم هر چقدر شعر توی دنیا بلدم براشون بخونم و صد بار اون شعرها رو با بلند ترین صدایی که میتونم تکرارکنم. شعریه توپ دارم گلگلیه (قلقلیه)رو اما فقط برای فامیلهام در ایران میخونم .
دوست دارم فقط پیش من باشن و به من توجه کنن ، اگه نه غمگین میشم و لبهام یکهو جمع میشه و بغض گلوم رو میگیره .
مخصوصا اگه اون آقاها یک بچه هم داشته باشن که با من بازی کنه مثل اولف که همبازی خوبیه و اسکار کوچولو که داره با ماشین من بازی میکنه و من عاشقشم . به خودش هم راستش اینو گفتم.
شما هیچوقت داستان کودکستان دًلان رو خوندید؟همونی که باید به کودکستان بره چون پادشاه اینطور دستور داده! زرافه نمیتونه به کودکستان بره چون دمش کنده شده! خرسک و تمساح نمیتونن برن چون ریزش آب بینی دارن! میمون هم نمیتونه بره چون شلوارش رو گم کرده و هر چی دنبالش میگرده پیداش نمیکنه! اینه که فقط دًلان به کودکستان میره ، کفش و پالتواش رو میپوشه و میره .....تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ! بعد از خوندن کتابش در تابستون به تئاترش رفتم، من عاشق تئاتر شده بودم،انگار داشتم اون قصه رو راستی راستی میدیدم . با همه آهنگهاش خودم رو آروم تکون میدادم وحسابی لذت میبردم.
این دًلانه ...سلآآآآآم....این خود خودشه... من مرتب دوست داشتم بهش دست بدم و یا دست بزنم ،بعد از تئاتر همه اجازه داشتن این کار رو بکنن ،او خیلی مهربون بود و با همه ی ماها حرف میزد و جوابمون رو میداد.
موضوع جشن کریسمس مهد کودکمون پاپا نوئل بود ، یعنی همه ی ماها میتونستیم لباس پاپا و یا ماما نوئل رو بپوشیم. توی کلاس ما همه ماما نوئل شده بودن. ما فقط یک پاپا نوئل داشتیم. بعد برای مامان و باباها دسته جمعی همه ی شعرهایی رو که یاد گرفته بودیم خوندیمو بعد کلی بسکویت دارچینی و نون دارچینی و شربت خوشمزه خوردیم.
بعد از جشنمون من و مامان به خونه ی ایزابل دوست قدیمی ام دعوت شدیم و باز در اونجا در کنار مامان ، بابا و مامان بزرگ ایزابل شیرینی های خوشمزه خوردیم. بابای ایزابل احتمالا خیلی زیاد شرینی خورده بود و حالش بد شد. من و ایزابل هم مجبور شدیم معاینه اش کنیم. اون از بس شیرینی خورده بود دیگه حاضر نبود ومیترسیددهنش رو باز کنه. بهر حال ما به زور دهنش رو باز کردیم که بتونیم دارو بهش بدیم و روی شکمش پریدیم تا شیرینیهایی که خورده نرم بشه و در آخر یک چسب زخم روی شکمش چسپوندیم ، درست موقع آمپول زدن اون یکهوگفت که دیگه حالش کاملا خوب شده!! شما فکر نمیکنین که بابای ایزابل از آمپول میترسه؟
❊میوه ای از خانواده زرشک و زغال اخته
















































