خانم بریت Tant Britt
وندلا ـ خانم بریت اگه باز هم باتری لامپت تموم شد حتما به ما بگو که بیاییم و درستش کنیم!
کمی بعد وندلا با مامان به داخل آپارتمانشان می آیند . وندلا به محض در آوردن کفشهایش شروع به دویدن با سرعت و دور زدن در خانه میکند…
مامان به همراه وندلامینوی دو سال ونیمه در آسانسور:
ـ وندلا آدم وقتی داره سه ساله میشه دیگه پستونک نمیمکه!
تو دیگه بزرگ شدی , میری مهد کودک دیگه باید پستونکت رو بذاری کنار!
ـ ملچ ملوچ ملچ ..همم ملچ ملوچ..نمممم..مممهمم ...
سرش رو بطرف مامان بالا میگیره و در حالیکه پستونکش رو با خوشحالی از دهنش بیرون میکشه میگه:
- من بزرگ نیستم...ملچ ..همم ملوچ ملچ ..هههمملچ...آخه من فقط کوچولو ام
و با اشتها پستونک رو دوباره در دهن میذاره.
اما وندلا یک روز قبل از تولد سه سالگیش بالاخره قرار میذاره که پستونکش رو در باغ وحش بندازه . این کاریه که تقریبا همه بچه کوچولوهای مقیم استکهلم علاقمند به پستونک انجام میدن ؛ دور انداختن پستونکهاشون و بخشیدن اون به برای بچه گربه های باغ وحش.
وندلا هر دو پستونکهاش رو در دست گرفته و با خوشحالی میگه:
باشه پس من پستونک صورتی یه رو برای خودم نگه بردارم و این سرخابیه رو برای بچه گربه ها میندازم!
-نه ..وندلا ..هر دوتا رو باید برای گربه کوچولو ها بندازی...
چه کار سختی !!
اما زمانی وندلامینو و مامان و بابا در باغ وحش بودند که هنوز همه قسمتهای باغ وحش ، از جمله محل انداختن پستونکهای بچه ها باز نشده بود. این بود که قرار بر این شد که پستونک برای پرنده ها انداخته بشه. هر چند انداختن پستونک اون هم توی آب دریاچه کار قشنگی نبود ...اما باید اعتراف کرد که فکر بهتری توی اون وقت تنگ به ذهن مامان و بابای وندلا نرسید. : (

همیشه قبل از ایجاد هر تغییری گاهی باید بشدت در موردش فکر کرد!

و بعد یکهو اون کار رو بدون معطلی انجام داد.

آیا همیشه وقتی کسی میخنده معنی اش اینه که خوشحاله؟
حالا که وندلا ی پنج سال و نیمه این عکسش و ماجرای دور انداختن پستونکها رو می بینه می گه:
ـ من راستش خوشحال بودم!
خوشحال وشاید با اعتماد به نفس بیشتر در راه بزرگتر شدن.

چه خوب ظاهرا پرنده ها هم مثل گربه کوچولوها پستونک دوست دارن...
بالن یکی از اون چیزهایی هست که من آرزو دارم یک روز سوارش بشم...
هوا که کمی گرم بشه ، سر و کله ی بالنها هم یکی یکی پیدا میشه. این یکی روش آرم اداره ی پست رو داره. وای ی ی..من از وقتیکه بالن ها رو دیدم عاشقشون شدم و مرتب میگم بالن بالن و از توی بالکن فریاد میزنم: ما ا ا ا ما ا اان ب اا االلللوووونننگگگگگ

من دیگه حالا میتونم با خمیر نون گربه و یا خرگوش و درست کنم هر چند همیشه مار رو خیلی بهتر از بقیه درست میکنم ، اگه مامان و بابا حواسشون بهم نباشه بدم نمیاد کم کم حیوونی رو که درست کردم مزمزه کنم و یکهویی گازش بزنم و بخورمش ..هو و و و ممم
ببینین چه برجهایی بلدم درست کنم حالا از همممممه چی برج درست میکنم از این حلقه های رنگی برج سازی ام گرفته تا متکا و قوری و فنجونهای اسباب بازی ام...
معمولا از مامان میخوام که از من و برجم عکس بگیره



نزدیک خونه ی خاله اسبها بودن
و یک فروشگاه یک خانم دیگه که همیشه باز بود اما اکثر وقتها فروشنده نداشت. چون قیمت همه چیز اونجا روی یک کاغذنوشته شده بود هر کسی که میامد خودش از اون تخم مرغهای خونگی خوشمزه و میوه ها و شربتها وشرینیهای خونگی وسبزیهایی که خانمه خودش میکاشت برمیداشت پولهاش رو هم حساب میکردو روی یک کاغذ دیگه مینوشت که چی خریده بعد پولهاش رو توی یک کاسه میگذاشت . مامان عاشق این مغازه بو د.




اونجا هم یک دیوار واقعی داشت از اونها که من دوست داشتم ازش بالا برم و بلد بودم به بالاش برسم.