Lilypie 3rd Birthday Ticker

The Minoo diary

Friday، February 24، 2012

خانم بریت Tant Britt



ـآهای ..کسی توی ساختمونه؟
این صدای خانم بریت Britt  بود که در طبقه زیرین خانه وندلا زندگی میکند. خانم بریت یک پیرزن هشتادو یک ساله خیلی مهربان است. گاهی اوقات مادر وندلا او را درحال بیرون رفتن یا برگشتن از خرید ویا پیاده روی و یا کلاس رقصی که مخصوص او و افراد مسن دیگر است می بیند. 
ـ وندلا…میدونی این صدای کی بود؟ …صدای خانم بریت بود! باید بریم ببینیم شاید به کمک احتیاج داره!
وندلا و مامان سوار آسانسور میشوند اما وندلا به در خواست مامان به جای طبقه پنجم دکمه طبقه چهارم را فشار میدهد. در خانه خانم بریت نیمه باز است و خانم بریت در حالیکه  با عصای چهار پایه مخصوصش سعی میکند خود را در تاریکی پشت در آپارتمانش به جلو بکشد  موهای نقره ای رنگ نا مرتبش آرام از لای در پدیدار میشود.
ـ اوه…خدای من …اوه ه ه  چه خوب که شما اینجا هستید! من توی خونه ام برق ندارم  نمی دونم اشکال از کجاست…..
ـ سلام خانم بریت!  وندلا خودش را از لای چهار پایه به آغوش خانم بریت می اندازد و صورت خانم بریت را می بوسد، خانم بریت هم چهارپایه اش را ول میکند و وندلا را در آغوش می گیرد.
خانم بریت به وندلا خیره می شود: 
ـ اوه…کوچولوی ناز ..من این لپم رو تا فردا نمیشورم! 
مامان ـ  بریت ،  خیلی وقت بود که توی ساختمان ندیده بودمت ! حالت خوبه ؟ 
ـ اوه ه…نه! نه! دارم سعی میکنم ..اما آسون نیست بلند شدن از جام مثل بلند کردن کوه شده..میدونی که من همیشه بافتنی می بافم ..یک روز ساعتها نشستم و همینطور بافتنی بافتم خیلی طولانی ..میدونی… نه..فکر کنم روی خودم فشار آوردم و زیادی نشسته بودم…وقتی بلند شدم یکهو از پشت سرم  محکم زمین خوردم ودیگه  هیچی نفهمیدم…نه ! خدای من اصلا جالب نیست ..دکتر نمیدونه چرا اینطور شدم ، هیچوقت اینطور نبودم..حالا هم برق رفته  نمیدونم اشکال از کجاست.
ـ بذار ببینم شاید از جعبه تقسیم برق بشه فهمید ..یک چهار پایه  و یا صندلی هست که بتونم بالاش برم و جعبه تقسیم رو ببینم؟
ـ یک پله بزرگ هست ..
و پله ای را در گوشه حمامش نشان میدهد.
ـ نه اون پله خیلی بزرگه..پس میرم از خونه چهارپایه کوچکمون رو میارم.
و مامان با چهار پایه  کوچک بر میگردد.
وندلا هم مشغول تماشا و بررسی مجسمه های کوچک بزرگ گاوها و بزهای چوبی ، تابلوهای رنگ و روغن و کارت پستالهای کنار آینه خانم بریت میشود.
بریت ـ اگه سخته شاید بهتر باشه به پسرم تلفن کنم…
مامان ـ آهان این یکی فیوضه که سرجاش نیست!
و با زدن فیوض ، برق به آپارتمان بر می گردد.
خانم بریت از خوشحالی انگار پر در می آورد :
ـ اوه ..تو فرشته نجات من بودی….
وندلا ـ خانم بریت چه گاو چوبی خوشکلی میتونم بهش دست بزنم؟
ـ البته ..ببین این گاوه داره پی پی میکنه ببین پشتش رو!
بریت ـ ها ها ها..
وندلاـ ها ها ها ها..
و وندلا شروع به دویدن در آپارتمان میکند!
ـ وندلا مواظب باش به مجسمه ها نخوری…اینجا خونه خانوم بریته ..
وندلاـ خانم بریت کار بدیه وقتی من میدوم؟
ـ اوه…نه نه! اصلا! هر وقت صدای پا و دویدن تو رو از این پایین می شنوم خیلی خیلی خوشحال میشم اگه نه همیشه اینجا بیش از حد ساکت و کسل کننده ست!
وندلا رو به مامان : 
ـ دیدی مامان که خانم بریت خوشحال میشه وقتی من میدوم؟!
بریت رو به مامان ـ میتونم شما رو به قهوه و کیک دعوت کنم ؟
ـ راستش ما مجبوریم بریم خونه تا شام حاضر کنیم اما خیلی ممنون باشه یک وقت دیگه حتما میاییم .
ـ پس شاید این کیک اسفنجی رو که امروز پختم میتونید ببرید ..کیف اسفنجی دوست دارید؟
ـ کیک اسفنجی که خودت پختی..معلومه که حسابی خوشمزه ست ..اما راستش خیلی بزرگ و زیاده..

وندلاـ  چه خوشمزه... وای دهنم آب افتاد ..


مامان ـ باید حتما به خونه ما بیایی بریت ، منهم شیرینی بلدم درست کنم اما نه به خوبی تو البته ..
بریت ـ حتما…
وندلاـ  آره اگه بیایی من فیلمهای خیلی خوبی دارم که میتونیم با هم ببینیم ..اما حیف که ترسناک اند یعنی  فقط یه کمی ترسناکن 
و به مامان نگاه میکند …آدم نبایدفیلمهای ترسناک ببینه چون بعدا شب خوابهای بد بد می بینه…
ـ حتما میام و باهات فیلم می بینم…اما نه فیلمهای ترسناک چون راستش منهم مثل تو بعدش خوابهای بد بد می بینم.


وندلا ـ خانم بریت اگه باز هم باتری لامپت تموم شد حتما به ما بگو که بیاییم و درستش کنیم!


کمی بعد وندلا با مامان به داخل آپارتمانشان می آیند . وندلا به محض در آوردن کفشهایش شروع به دویدن با سرعت  و دور زدن در خانه میکند… 
ـ  حالا خانم بریت صدای پای من رو میشنوه و حسابی خوشحال میشه!

Tuesday، February 21، 2012

کی تو رو امروز خوشحال کرد؟


ـ کسی امروزتوی کودکستان تو رو خوشحال کرد وندلا؟
ـ هیچکس!  خودم  خودم رو خوشحال کردم؟
ـ با کی بازی کردی؟
ـ با خودم ! چون دوست داشتم  فقط با خودم بازی کنم ، اما یکی من رو زد و خیلی غمگینم کرد!
ـ چه کاربدی ! کی این کار رو کرد؟
ـ  « آلکس »! چون او اصلا من رو دوست نداره …چون او عاشق « نینا » و « میرا » است!
ـ چرا فکرمیکنی آلکس تو رو دوست نداره اما عاشق نینا و میرا ست ؟
ـ من خودم فهمیدم …چون کاپشنهای میرا  و نینا  همرنگ با کاپشن آلکس هست ، آلکس عاشق اون دوتاست !

Friday، February 17، 2012

یک قصه از روزهایی که اینجا نبودم


مامان به همراه وندلامینوی دو سال ونیمه در آسانسور:


ـ وندلا آدم وقتی داره سه ساله میشه دیگه پستونک نمیمکه!

تو دیگه بزرگ شدی , میری مهد کودک دیگه باید پستونکت رو بذاری کنار!


ـ ملچ ملوچ ملچ ..همم ملچ ملوچ..نمممم..مممهمم ...

سرش رو بطرف مامان بالا میگیره و در حالیکه پستونکش رو با خوشحالی از دهنش بیرون میکشه میگه:

- من بزرگ نیستم...ملچ ..همم ملوچ ملچ ..هههمملچ...آخه من فقط کوچولو ام

و با اشتها پستونک رو دوباره در دهن میذاره.


اما وندلا یک روز قبل از تولد سه سالگیش بالاخره قرار میذاره که پستونکش رو در باغ وحش بندازه . این کاریه که تقریبا همه بچه کوچولوهای مقیم استکهلم علاقمند به پستونک انجام میدن ؛ دور انداختن پستونکهاشون و بخشیدن اون به برای بچه گربه های باغ وحش.


وندلا هر دو پستونکهاش رو در دست گرفته و با خوشحالی میگه:

باشه پس من پستونک صورتی یه رو برای خودم نگه بردارم و این سرخابیه رو برای بچه گربه ها میندازم!

-نه ..وندلا ..هر دوتا رو باید برای گربه کوچولو ها بندازی...

چه کار سختی !!


اما زمانی وندلامینو و مامان و بابا در باغ وحش بودند که هنوز همه قسمتهای باغ وحش ، از جمله محل انداختن پستونکهای بچه ها باز نشده بود. این بود که قرار بر این شد که پستونک برای پرنده ها انداخته بشه. هر چند انداختن پستونک اون هم توی آب دریاچه کار قشنگی نبود ...اما باید اعتراف کرد که فکر بهتری توی اون وقت تنگ به ذهن مامان و بابای وندلا نرسید. : (


همیشه قبل از ایجاد هر تغییری گاهی باید بشدت در موردش فکر کرد!



و بعد یکهو اون کار رو بدون معطلی انجام داد.




آیا همیشه وقتی کسی میخنده معنی اش اینه که خوشحاله؟

حالا که وندلا ی پنج سال و نیمه این عکسش و ماجرای دور انداختن پستونکها رو می بینه می گه:

ـ من راستش خوشحال بودم!

خوشحال وشاید با اعتماد به نفس بیشتر در راه بزرگتر شدن.


چه خوب ظاهرا پرنده ها هم مثل گربه کوچولوها پستونک دوست دارن...

Thursday، September 02، 2010

مسواک

اصرار داره که خودش دندونهاش را مسواک کنه. گفته بودم که بچه ها وقتی مدرسه را شروع کردن اونوقت میتونن خودشون اینکار روکنن ـ فقط برای اینکه دلیل قابل قبولی رو براش توضیح داده باشم ـ اما نه... اصرار داره که باید باید خودش دندونهاش رو مسواک کنه.
ـ پس اول تو شروع میکنی به مسواک کردن بعد من هم کمکت میکنم.
ـ نععععععععع!!! فقط خودم!!!
و شروع میکنه به مسواک کردن ، تلاش زیادی داره که مسواک کردنش دقیق باشه و همزمان گاه گاهی زیر چشمی به من نگاه میکند .
ـ مامان میدونستی ..
ـ چی؟
ـ ... که کرمهای دوندون توی دهنم یک قصر شنی درست کرده بودن؟!!

Monday، June 21، 2010

اججی ی ی مججی ی..لا ترجی ..........Hokus pokus filiokus


ما برگشتیم و بزودی مینویسیییییییم...هورررررررااااا..!
Huuuurraaa!Vi kommer tillbaka inom kort

Friday، November 28، 2008

بالن،برج و کودکستان دًلان

بالن یکی از اون چیزهایی هست که من آرزو دارم یک روز سوارش بشم...

هوا که کمی گرم بشه ، سر و کله ی بالنها هم یکی یکی پیدا میشه. این یکی روش آرم اداره ی پست رو داره. وای ی ی..من از وقتیکه بالن ها رو دیدم عاشقشون شدم و مرتب میگم بالن بالن و از توی بالکن فریاد میزنم: ما ا ا ا ما ا اان ب اا االلللوووونننگگگگگ


یکی از همون روزهای تابستونی در جشنی که در پارک اطراف خونمون برگزار شد ، برای اولین بار صورتم رو نقاشی کردم، خانمی از من پرسید که دوست دارم شبیه به کی بشم و چند تا شکل رو به من نشون داد، من تازه با ببر آشنا شده بودم ، یعنی کتاب ببر کوچولو رو که دوست نداشت بخوابه هزار بار با مامان و بابا خونده بودم و بدون اینکه لازم باشه خیلی فکر کنم زود عکس ببر رو انتخاب کردم .


بعد خیلی سعی کردم مثل یک ببر غرش کنم و اینجا از بس سعی کردم دیگه خسته شده بودم و باید میخوابیدم.



یکی از بازیهایی که تازه با مامان شروع کرده بودم بازی دومینو با کتابهام بود.برای من اولش عجیب بود بعد خیلی جالب شد .....و در آخر به این نتیجه رسیدم که انگار بهتره یکی یکی کتابها رو بردارم و بجای دومینو بازی به عکسهای قشنگشون نگاه کنم و از مامان بخوام که کتابو برام بخونه .اما دومینو با کتابها بهر حال برای من خیلی جالبه .

درسوئد یک شعر مربوط به کوچولو ها هست که درباره جن هایی هست که عاشق مربای تمشک یا لینگون❊ هستن ...


یعنی هر وقت شیشه ی مربا در آشپزخونه خالی میشه کار کار همون جن کوچولوهاست!

من دیگه حالا میتونم با خمیر نون گربه و یا خرگوش و درست کنم هر چند همیشه مار رو خیلی بهتر از بقیه درست میکنم ، اگه مامان و بابا حواسشون بهم نباشه بدم نمیاد کم کم حیوونی رو که درست کردم مزمزه کنم و یکهویی گازش بزنم و بخورمش ..هو و و و ممم


ببینین چه برجهایی بلدم درست کنم حالا از همممممه چی برج درست میکنم از این حلقه های رنگی برج سازی ام گرفته تا متکا و قوری و فنجونهای اسباب بازی ام...



معمولا از مامان میخوام که از من و برجم عکس بگیره


من عاشق مردهای مهربونم نمیدونم چرا اونها هم خیلی زود به من علاقمند میشن! دوست دارم هر چقدر شعر توی دنیا بلدم براشون بخونم و صد بار اون شعرها رو با بلند ترین صدایی که میتونم تکرارکنم. شعریه توپ دارم گلگلیه (قلقلیه)رو اما فقط برای فامیلهام در ایران میخونم .


دوست دارم فقط پیش من باشن و به من توجه کنن ، اگه نه غمگین میشم و لبهام یکهو جمع میشه و بغض گلوم رو میگیره .


مخصوصا اگه اون آقاها یک بچه هم داشته باشن که با من بازی کنه مثل اولف که همبازی خوبیه و اسکار کوچولو که داره با ماشین من بازی میکنه و من عاشقشم . به خودش هم راستش اینو گفتم.


شما هیچوقت داستان کودکستان دًلان رو خوندید؟همونی که باید به کودکستان بره چون پادشاه اینطور دستور داده! زرافه نمیتونه به کودکستان بره چون دمش کنده شده! خرسک و تمساح نمیتونن برن چون ریزش آب بینی دارن! میمون هم نمیتونه بره چون شلوارش رو گم کرده و هر چی دنبالش میگرده پیداش نمیکنه! اینه که فقط دًلان به کودکستان میره ، کفش و پالتواش رو میپوشه و میره .....تالاپ تالا
پ تالاپ تالاپ! بعد از خوندن کتابش در تابستون به تئاترش رفتم، من عاشق تئاتر شده بودم،انگار داشتم اون قصه رو راستی راستی میدیدم . با همه آهنگهاش خودم رو آروم تکون میدادم وحسابی لذت میبردم.

این
دًلانه ...سلآآآآآم....این خود خودشه... من مرتب دوست داشتم بهش دست بدم و یا دست بزنم ،بعد از تئاتر همه اجازه داشتن این کار رو بکنن ،او خیلی مهربون بود و با همه ی ماها حرف میزد و جوابمون رو میداد.




موضوع جشن کریسمس مهد کودکمون پاپا نوئل بود ، یعنی همه ی ماها میتونستیم لباس پاپا و یا ماما نوئل رو بپوشیم. توی کلاس ما همه ماما نوئل شده بودن. ما فقط یک پاپا نوئل داشتیم. بعد برای مامان و باباها دسته جمعی همه ی شعرهایی رو که یاد گرفته بودیم خوندیمو بعد کلی بسکویت دارچینی و نون دارچینی و شربت خوشمزه خوردیم.



بعد از جشنمون من و مامان به خونه ی ایزابل دوست قدیمی ام دعوت شدیم و باز در اونجا در کنار مامان ، بابا و مامان بزرگ ایزابل شیرینی های خوشمزه خوردیم. بابای ایزابل احتمالا خیلی زیاد شرینی خورده بود و حالش بد شد. من و ایزابل هم مجبور شدیم معاینه اش کنیم. اون از بس شیرینی خورده بود دیگه حاضر نبود ومیترسیددهنش رو باز کنه. بهر حال ما به زور دهنش رو باز کردیم که بتونیم دارو بهش بدیم و روی شکمش پریدیم تا شیرینیهایی که خورده نرم بشه و در آخر یک چسب زخم روی شکمش چسپوندیم ، درست موقع آمپول زدن اون یکهوگفت که دیگه حالش کاملا خوب شده!! شما فکر نمیکنین که بابای ایزابل از آمپول میترسه؟

❊میوه ای از خانواده زرشک و زغال اخته

Monday، November 17، 2008

بقیه ی گتلند ۴

این فقط شما دوستهای نازنازی نیستید که دوست دارید عکسهای تازه ی من رو ببینید و ببینید من چکارها میکنم و چقدر بزرگ شدم ،ما هم دلمون برای شما خیلی تنگ شده بود واز اینکه به دهها دلیل غیبت طولانی داشتیم خیلی خیلی معذرت میخواهیم.
راستش من دیگه خودم خیلی حرفهای خوب خوب میزنم و دیگه خیلی کمترلازم هست که مامان تفسیرهای مامانانه ی خودش رو به جای حرفهای من بنویسه .
تابستونی که گذشت بر یک محور اساسی بنا شده بود اینکه مامان و بابا من رو به استفاده از لگن عادت بدن، اما من همیشه درست بعد از جیش کردنم خبر میدادم واین بود که معمولا مهمونهایی که به خانه ی ما در جزیره میامدند جابه جا روزنامه هایی رو روی کف سالن و یا آشپزخونه میدیدند که یک جاهایی رو روی کف خونه پوشونده بود. من خوب میدونستم که جیش کردن روی فرش خیلی بده اما روی کف خونه و یا بیرون توی با غچه ،کمتر بده.
تا وقتی که دو روز آخر اقامتمون توی جزیره به خاطر اتفاقات بد بد که در حمام و توالت افتاده بود همه ی همه شروع کردن به جیش کردن توی لگن، حتی مامان بزرگ !

این بود که ما وقتی به استکهلم برگشتیم من تصمیم خودم رو گرفته بودم. مامان و بابا روباجیش
کردن توی لگن اونهم با اقدام شخص خودم حسابی غافلگیر کردم.مامان وبابا از این کار من حسابی ذوق زده شدن و مرتب از من عکس گرفتن و به خاطر جیش کردن توی لگن روی سرم تاج پادشاهی گذاشتن این شکلی :


بعدش خیلی تلاش میکردم که مثل بزرگترها باشم، فقط این دستمال توالتها خیلی زیادی طولانی بودن و تموم نمیشدن!



من در جزیره دوتا دوست پیدا کرده بودم و نمیخواستم ازشون جدا بشم اونها همسایه های ما بودن که تابهای خیلی خوبی داشتن اما من دوست داشتم موقع بازی مامان و یا مامان بزرگم هم باشن اون موقع واقعا کیف میکردم.


من به خونه ی یک خاله ی دیگه که دوست مامان بزرگ بود میرفتم .اونجا که هر چی از درختهاش میوه میچیدی تموم نمیشدن!



Hon e mamma.Jag plockar

این مامان منه! من میوه می چینم!



نزدیک خونه ی خاله اسبها بودن

و یک فروشگاه یک خانم دیگه که همیشه باز بود اما اکثر وقتها فروشنده نداشت. چون قیمت همه چیز اونجا روی یک کاغذنوشته شده بود هر کسی که میامد خودش از اون تخم مرغهای خونگی خوشمزه و میوه ها و شربتها وشرینیهای خونگی وسبزیهایی که خانمه خودش میکاشت برمیداشت پولهاش رو هم حساب میکردو روی یک کاغذ دیگه مینوشت که چی خریده بعد پولهاش رو توی یک کاسه میگذاشت . مامان عاشق این مغازه بو د.
من در تابستون ۶۰ بار کارتون پی پی جوراب بلند و پتسون و فیندوس رو نگاه کردم.


یک روز هم دوست داشتم برای یکبار هم شده روی لگن بشینم اما نه روی زمین بلکه روی میز پایه کوتاه و اون موقع از اون بالا افتادم پایین، اینهم جاش روی پیشونیم!


اما من همیشه میخندیدم و خوشحال بودم چون توی تابستون آدم زود دردهاش رو فراموش میکنه و زودتر خوشحال میشه.
مامان شکموی من مجبوره اینجا چند تا عکس خوشمزه ی کوچولو از دهکده رو هم بگذاره که از میوه ها و گلها مواد فصل جزیره یعنی فصل تابستون درست شده بودند و مربوط به یک جشن تولد بودند که موقع ناهار برگزار شد. اما اون آخری یک جور پای سیب فرانسوی دهکده ای هست که مامان از روی دستور توی کتاب درست کرد.




روزهای آخر من و بابا و مامان همه ی بوته های بزرگ گل رز رو کوتاه کردیم.

منهم خیلی دوست داشتم کمک کنم اما من تازه گاری رو کشف کرده بودم : من هرگز ازش پیاده نمیشم...


Jag VILL inte komma ner
نه .. نمیخوام پایین بیام


آخرین روز رو هم خونه ی مامان بزرگ اسکار دعوت بودیم . به من خیلی خیلی خوش گذشت چون اطراف اونجا گاوهای کوچولوی زیادی که با مامانشون استراحت میکردن رو میتونستم ببینم وساعت مچی بزرگ مامان بزرگ رو هم روی دستم داشتم.


اسکار دوست داشت مرتب صورتم رو بگیره.

اونجا هم یک دیوار واقعی داشت از اونها که من دوست داشتم ازش بالا برم و بلد بودم به بالاش برسم.
آخ که چقدر به من خوش میگذشت: