Lilypie 3rd Birthday Ticker

The Minoo diary

Friday، November 28، 2008

بالن،برج و کودکستان دًلان

بالن یکی از اون چیزهایی هست که من آرزو دارم یک روز سوارش بشم...

هوا که کمی گرم بشه ، سر و کله ی بالنها هم یکی یکی پیدا میشه. این یکی روش آرم اداره ی پست رو داره. وای ی ی..من از وقتیکه بالن ها رو دیدم عاشقشون شدم و مرتب میگم بالن بالن و از توی بالکن فریاد میزنم: ما ا ا ا ما ا اان ب اا االلللوووونننگگگگگ


یکی از همون روزهای تابستونی در جشنی که در پارک اطراف خونمون برگزار شد ، برای اولین بار صورتم رو نقاشی کردم، خانمی از من پرسید که دوست دارم شبیه به کی بشم و چند تا شکل رو به من نشون داد، من تازه با ببر آشنا شده بودم ، یعنی کتاب ببر کوچولو رو که دوست نداشت بخوابه هزار بار با مامان و بابا خونده بودم و بدون اینکه لازم باشه خیلی فکر کنم زود عکس ببر رو انتخاب کردم .


بعد خیلی سعی کردم مثل یک ببر غرش کنم و اینجا از بس سعی کردم دیگه خسته شده بودم و باید میخوابیدم.



یکی از بازیهایی که تازه با مامان شروع کرده بودم بازی دومینو با کتابهام بود.برای من اولش عجیب بود بعد خیلی جالب شد .....و در آخر به این نتیجه رسیدم که انگار بهتره یکی یکی کتابها رو بردارم و بجای دومینو بازی به عکسهای قشنگشون نگاه کنم و از مامان بخوام که کتابو برام بخونه .اما دومینو با کتابها بهر حال برای من خیلی جالبه .

درسوئد یک شعر مربوط به کوچولو ها هست که درباره جن هایی هست که عاشق مربای تمشک یا لینگون❊ هستن ...


یعنی هر وقت شیشه ی مربا در آشپزخونه خالی میشه کار کار همون جن کوچولوهاست!

من دیگه حالا میتونم با خمیر نون گربه و یا خرگوش و درست کنم هر چند همیشه مار رو خیلی بهتر از بقیه درست میکنم ، اگه مامان و بابا حواسشون بهم نباشه بدم نمیاد کم کم حیوونی رو که درست کردم مزمزه کنم و یکهویی گازش بزنم و بخورمش ..هو و و و ممم


ببینین چه برجهایی بلدم درست کنم حالا از همممممه چی برج درست میکنم از این حلقه های رنگی برج سازی ام گرفته تا متکا و قوری و فنجونهای اسباب بازی ام...



معمولا از مامان میخوام که از من و برجم عکس بگیره


من عاشق مردهای مهربونم نمیدونم چرا اونها هم خیلی زود به من علاقمند میشن! دوست دارم هر چقدر شعر توی دنیا بلدم براشون بخونم و صد بار اون شعرها رو با بلند ترین صدایی که میتونم تکرارکنم. شعریه توپ دارم گلگلیه (قلقلیه)رو اما فقط برای فامیلهام در ایران میخونم .


دوست دارم فقط پیش من باشن و به من توجه کنن ، اگه نه غمگین میشم و لبهام یکهو جمع میشه و بغض گلوم رو میگیره .


مخصوصا اگه اون آقاها یک بچه هم داشته باشن که با من بازی کنه مثل اولف که همبازی خوبیه و اسکار کوچولو که داره با ماشین من بازی میکنه و من عاشقشم . به خودش هم راستش اینو گفتم.


شما هیچوقت داستان کودکستان دًلان رو خوندید؟همونی که باید به کودکستان بره چون پادشاه اینطور دستور داده! زرافه نمیتونه به کودکستان بره چون دمش کنده شده! خرسک و تمساح نمیتونن برن چون ریزش آب بینی دارن! میمون هم نمیتونه بره چون شلوارش رو گم کرده و هر چی دنبالش میگرده پیداش نمیکنه! اینه که فقط دًلان به کودکستان میره ، کفش و پالتواش رو میپوشه و میره .....تالاپ تالا
پ تالاپ تالاپ! بعد از خوندن کتابش در تابستون به تئاترش رفتم، من عاشق تئاتر شده بودم،انگار داشتم اون قصه رو راستی راستی میدیدم . با همه آهنگهاش خودم رو آروم تکون میدادم وحسابی لذت میبردم.

این
دًلانه ...سلآآآآآم....این خود خودشه... من مرتب دوست داشتم بهش دست بدم و یا دست بزنم ،بعد از تئاتر همه اجازه داشتن این کار رو بکنن ،او خیلی مهربون بود و با همه ی ماها حرف میزد و جوابمون رو میداد.




موضوع جشن کریسمس مهد کودکمون پاپا نوئل بود ، یعنی همه ی ماها میتونستیم لباس پاپا و یا ماما نوئل رو بپوشیم. توی کلاس ما همه ماما نوئل شده بودن. ما فقط یک پاپا نوئل داشتیم. بعد برای مامان و باباها دسته جمعی همه ی شعرهایی رو که یاد گرفته بودیم خوندیمو بعد کلی بسکویت دارچینی و نون دارچینی و شربت خوشمزه خوردیم.



بعد از جشنمون من و مامان به خونه ی ایزابل دوست قدیمی ام دعوت شدیم و باز در اونجا در کنار مامان ، بابا و مامان بزرگ ایزابل شیرینی های خوشمزه خوردیم. بابای ایزابل احتمالا خیلی زیاد شرینی خورده بود و حالش بد شد. من و ایزابل هم مجبور شدیم معاینه اش کنیم. اون از بس شیرینی خورده بود دیگه حاضر نبود ومیترسیددهنش رو باز کنه. بهر حال ما به زور دهنش رو باز کردیم که بتونیم دارو بهش بدیم و روی شکمش پریدیم تا شیرینیهایی که خورده نرم بشه و در آخر یک چسب زخم روی شکمش چسپوندیم ، درست موقع آمپول زدن اون یکهوگفت که دیگه حالش کاملا خوب شده!! شما فکر نمیکنین که بابای ایزابل از آمپول میترسه؟

❊میوه ای از خانواده زرشک و زغال اخته

Monday، November 17، 2008

بقیه ی گتلند ۴

این فقط شما دوستهای نازنازی نیستید که دوست دارید عکسهای تازه ی من رو ببینید و ببینید من چکارها میکنم و چقدر بزرگ شدم ،ما هم دلمون برای شما خیلی تنگ شده بود واز اینکه به دهها دلیل غیبت طولانی داشتیم خیلی خیلی معذرت میخواهیم.
راستش من دیگه خودم خیلی حرفهای خوب خوب میزنم و دیگه خیلی کمترلازم هست که مامان تفسیرهای مامانانه ی خودش رو به جای حرفهای من بنویسه .
تابستونی که گذشت بر یک محور اساسی بنا شده بود اینکه مامان و بابا من رو به استفاده از لگن عادت بدن، اما من همیشه درست بعد از جیش کردنم خبر میدادم واین بود که معمولا مهمونهایی که به خانه ی ما در جزیره میامدند جابه جا روزنامه هایی رو روی کف سالن و یا آشپزخونه میدیدند که یک جاهایی رو روی کف خونه پوشونده بود. من خوب میدونستم که جیش کردن روی فرش خیلی بده اما روی کف خونه و یا بیرون توی با غچه ،کمتر بده.
تا وقتی که دو روز آخر اقامتمون توی جزیره به خاطر اتفاقات بد بد که در حمام و توالت افتاده بود همه ی همه شروع کردن به جیش کردن توی لگن، حتی مامان بزرگ !

این بود که ما وقتی به استکهلم برگشتیم من تصمیم خودم رو گرفته بودم. مامان و بابا روباجیش
کردن توی لگن اونهم با اقدام شخص خودم حسابی غافلگیر کردم.مامان وبابا از این کار من حسابی ذوق زده شدن و مرتب از من عکس گرفتن و به خاطر جیش کردن توی لگن روی سرم تاج پادشاهی گذاشتن این شکلی :


بعدش خیلی تلاش میکردم که مثل بزرگترها باشم، فقط این دستمال توالتها خیلی زیادی طولانی بودن و تموم نمیشدن!



من در جزیره دوتا دوست پیدا کرده بودم و نمیخواستم ازشون جدا بشم اونها همسایه های ما بودن که تابهای خیلی خوبی داشتن اما من دوست داشتم موقع بازی مامان و یا مامان بزرگم هم باشن اون موقع واقعا کیف میکردم.


من به خونه ی یک خاله ی دیگه که دوست مامان بزرگ بود میرفتم .اونجا که هر چی از درختهاش میوه میچیدی تموم نمیشدن!



Hon e mamma.Jag plockar

این مامان منه! من میوه می چینم!



نزدیک خونه ی خاله اسبها بودن

و یک فروشگاه یک خانم دیگه که همیشه باز بود اما اکثر وقتها فروشنده نداشت. چون قیمت همه چیز اونجا روی یک کاغذنوشته شده بود هر کسی که میامد خودش از اون تخم مرغهای خونگی خوشمزه و میوه ها و شربتها وشرینیهای خونگی وسبزیهایی که خانمه خودش میکاشت برمیداشت پولهاش رو هم حساب میکردو روی یک کاغذ دیگه مینوشت که چی خریده بعد پولهاش رو توی یک کاسه میگذاشت . مامان عاشق این مغازه بو د.
من در تابستون ۶۰ بار کارتون پی پی جوراب بلند و پتسون و فیندوس رو نگاه کردم.


یک روز هم دوست داشتم برای یکبار هم شده روی لگن بشینم اما نه روی زمین بلکه روی میز پایه کوتاه و اون موقع از اون بالا افتادم پایین، اینهم جاش روی پیشونیم!


اما من همیشه میخندیدم و خوشحال بودم چون توی تابستون آدم زود دردهاش رو فراموش میکنه و زودتر خوشحال میشه.
مامان شکموی من مجبوره اینجا چند تا عکس خوشمزه ی کوچولو از دهکده رو هم بگذاره که از میوه ها و گلها مواد فصل جزیره یعنی فصل تابستون درست شده بودند و مربوط به یک جشن تولد بودند که موقع ناهار برگزار شد. اما اون آخری یک جور پای سیب فرانسوی دهکده ای هست که مامان از روی دستور توی کتاب درست کرد.




روزهای آخر من و بابا و مامان همه ی بوته های بزرگ گل رز رو کوتاه کردیم.

منهم خیلی دوست داشتم کمک کنم اما من تازه گاری رو کشف کرده بودم : من هرگز ازش پیاده نمیشم...


Jag VILL inte komma ner
نه .. نمیخوام پایین بیام


آخرین روز رو هم خونه ی مامان بزرگ اسکار دعوت بودیم . به من خیلی خیلی خوش گذشت چون اطراف اونجا گاوهای کوچولوی زیادی که با مامانشون استراحت میکردن رو میتونستم ببینم وساعت مچی بزرگ مامان بزرگ رو هم روی دستم داشتم.


اسکار دوست داشت مرتب صورتم رو بگیره.

اونجا هم یک دیوار واقعی داشت از اونها که من دوست داشتم ازش بالا برم و بلد بودم به بالاش برسم.
آخ که چقدر به من خوش میگذشت:

Wednesday، September 03، 2008

تابستان در جزیره ی گتلند ۳

اما اوقات من فقط به شنا کردن نمیگذشت ، ما به چند تا جشن تولد هم رفتیم .یکیش جشن تولد چهل و دو سالگی
«پی آ»بود. من و مامانم به رسم دهکده که معمولا کیک و یا نونهایی خوشمزه و زیبایی که خودشون میپزن رو به عنوان هدیه به همدیگه میدن ، تصمیم گرفتیم هدیه ی تولد بهش یک کیک بدیم که خودمون درستش کرده بودیم.

سماکا ، سماکا، یعنی مزه کنم ..مزه کنم..

انگار برای من کمی زیادی خوشمزه س!











اما مامان این کار رو فقط کمی دوست داره ،
خوب باشه پس بذار فقط کشمش و آلوبخاراها رو مزه کنم .
مامان این کار رو هم خیلی دوست نداره
ـ اینکار هم خیلی خوب نیست، باید صبر کنی وندلا!



خوب پس کیک رو مزه میکنم
آسیب گوشه ی سمت راست کیک کار خودمه!« پی آ» این کار من رو دوست داشت چون وقتی مامان براش توضیح داد که من دوست داشتم زودتر از اون کیک رو مزه کنم اون اصلا ناراحت نشد تازه خوشحال هم شد چون من رو ناز کرد و خندید.


پی آ تابستونها مثل ما میاد به جزیره و توی این آسیاب قدیمی زندگی میکنه! به نظرمامان توی این آسیاب هم به اندازه ی بیرونش قشنگه.

من که فقط دوست داشتم با این سگه که مثل بَ بَ ای بود بازی کنم ،اما اون بعد از غذاش دوست داشت کمی استراحت کنه که البته به این منجر شد که من مرتب دمش رو بکشم و اون رو مجبور به بازی کنم !





شاید شما فکر کنین که اون کیکهای دیگه از کیکی که ما درست کردیم خوشکل تر و خوشمزه تر بودن اما هرگز اینطوری نبود .کیک ما خیلی هم بهتر بود.






این میوه های خوشمزه ی اطراف هم دلایل همیشگی بد غذایی های من بودن..من غذا دوست نداشتم ....


دیگه معلومه که جای من همیشه کجا بود.کناربوته های میوه

وقتی هم که توی خونه میخواستم بازی کنم اول کتاب خوندن رو دوست داشتم ،بعد نقاشی کردن .اینجا هم برای دست خودم ساعت و ناخن گذاشتم..عاشق لاک ناخن هم شده بودم
پذیرایی از بزرگترها و عروسکهام به چای و قهوه هم علاقه ی دیگه ی من بود و هست ..اینجا هم خودم سفره شون رو چیدم.





عاشق شعر خوندن و گیتار زدن به سبک خودم هستم وشعرگاو کوچولو رو خیلی دوست دارم و دوست دارم با سیمهای گیتار دختر عمو آنی بازی کنم . هر اجازه ندارم این کار رو بکنم.


video

تابستان در جزیره ی گتلند۲



جشن چله ی تابستون من خیلی سر حال نبودم، روزقبلش هم از روی یک چهارپایه زمین خوردم ،اونهم درست روی دماغ و پیشونیم . اما اولین بار بودش که توی یک جشن واقعی رقصیدم ودیدم که چطور بزرگترها رقص غورباقه میکردن و با بچه هاشون توی هوا میپریدن و میپریدن. ما در جزیره بیشتر اوقاتمون به شنا کردن میگذشت. کافی بود هوا آفتابی باشه و ما فقط یک ساحلی رو انتخاب کنیم.










نه من از آب سرد خوشم نمیاد.
اما بابا تشویقم میکنه میگه نه سرد نیست
ـ وندلا بیا توی آب
ـ نه نه
من فقط دوست دارم سنگ توی آب بندازم و آروم آروم توی آبهای خیلی کم عمق برم و به روش خودم شنا کنم
ـ سنگ بزرگ ! بزرگ.... بزرگ ! و سعی میکنم که سنگهایی رو که به نظرم بزرگن بردارم« ماما ماما سنگ بزرگ گ گ گ» منظورم اینه که سنگ بزرگ توی آب بنداز!

«ماهی ی ی ی ... ماهی ی ی ی ی ی ....»
اما اگه توی بغل مامان یا بابا باشم و آروم برم توی آب همش میگم :« لیته سرده ه ه لیته سرد ه ه .. سرده ه ه »یعنی کمی سرده! اما وقتی از آب بیرون میام خیلی به خودم مغرور میشم سرم رو بالا میگیرم و به اطرافم خیره میشم ،چون منهم مثل همه یک شنای واقعی کردم!


توی حیاط رستوران یک پسر کوچولو هست که داره جیش میکنه ...اما انگار جیشش تموم نمیشه . اول بهش تذکر دادم اما هر چی باهاش حرف میزنم جوابی نمیده!



دِههِِِ !جیشش تموم نمیشه و با دست هم نمیشه جلوش رو گرفت ......به نظر من خیلی اشکالی نداره ..هی... هی....من باهاش زیادی دوست شده بودم و حتی از بسکویتهایی که میخوردم هم بهش دادم...اون اما نمیخورد.






...وچرت زدن بعد از شنا و غذا!

Tuesday، August 05، 2008

در جزیره ی گتلند : تاب تاب تابازی هودا انو اندازی..



عاشق تاب بازی ام!و دوست دارم اونقدر بالا برم که پاهام به ملحفه های سفید برسه!
بالاتَ بالات...َ(بالاتر..بالاتر)



دوست دارم موقع تاب بازی مامان ازم عکس بگیره:عسک! عسک!(عکس)




تییییت اووووت! (داللللی ی ی ی)

video

تاب تاب تابازی هودا انو اندازی..


یوهوووووووووووووو!

نه! اینته عسک اینته عسک (عکس نه،عکس نه ! ) بادی....بادی.(بازی....بازی!)


واین اولین شعریه که یاد گرفتم ومعمولا انتخاب اولم برای خوندن، این شعره :
لی لا سنیگل اکتا دی
اکتا دی (بپا بپا حلزون پای منو نلغزون ..بپا بپا حلزون که برت میدارم!)

******
دونه
جهانگرد
ماری
و بهنام

عزیز متاسفانه به دلیلی نامعلوم نظراتی که لطف کردید ونوشتید پاک شدند برای من لطف و محبتتون البته از بین نمیره. بهر حال از توجه تون متشکرم.


Monday، June 23، 2008

ما عاشقت هستیم!

ما عاشقت هستیم چون تو همیشه زنده ای و وجود داری ؛ در کلمه های باقیمانده از تو ؛ در هر کتابی که باز میکنیم تا بخوانیم اندیشه های انسانی ات را. امیدوارم ما هم مثل تو باشیم: بزرگ ، دانا، فروتن ، عمیق و بی انتها.

Thursday، April 17، 2008

تولد من

مامان بزرگ ناز نازی من ! پشت کارتی که برام فرستادی نوشتی که موش کوچولوی کارت ۳ تا شمع روی کیکش داره و و تذکر دادی که این اشتباهه چون من ۲ ساله میشم، من که فکر میکنم تو دقیقا همون چیزی رو فرستادی که من بلدم چون هروقت میخوام با انگشتام « دو تا » رو نشون بدم خود بخود سه تا از انگشتام بیرون میان! تو میدونی چرایکهو اینطور میشه؟!
این مامان تنبلوی من که دیر به دیر راجع من مینویسه ـ البته ششصدتا امتحان داره و دلیلش هم راستش رو بخواهین همینه ـ نمیدونه حالا از کجا شروع کنه . آخه من اونقدر بزرگتر شدم و چیز بلدم که دیگه نوشتن درباره شون یک کتاب رو پر میکنه.
من عاشق شمع فوت کردنم. عاشق دیدن کارتون فیندوس و پتسون هستم. هر وقت برای درست کردن موهام حوصله داشته باشم ،دوست دارم موهام رو مثل پی پی جوراب بلند درست کنم.و دستهام رو روی دو تا گوشام مشت میکنم و میگم : پی پی، یعنی دم گوشی.
شربت ، انگور ، انار و سیب، کره ، پسته ،گردو و پاته ی جگر از چیزهایی اند که خوشبختی کوچولو ام رو کامل میکنن اسمهای همه اونها روبه جز شربت و جگر به فارسی بلدم از بازی های مورد علاقه ام تاب بازی شن بازی و توپ بازیه و کتاب خوندن و نگاه کردن به عکسهاش رو هم اکثر اوقات به هر بازی داخل خونه ای ترجیح میدم ! هر وقت به مهد کودک میرم از شادی و خنده هام همه رو خوشحال میکنم...همیشه مامانهای دیگه راجع به خوشحالی اول صبح ام برای مامان و بابام تعریف میکنن ، وقتی هم خونه میام چون خسته هستم باید برم توی تختم، موش و خرسک کوچولو ام هم باهام میبرم به اضافه ی دستمالی که همیشه دوست دارم توی بغلم باشه ، پستونکم رو توی دهنم میذارم و یا میشینم و فکر میکنم و یا یکی از کتابهای جالبم رو برمیدارم و همینطورر که پستونک میمکم کتابم رو ورق میزنم مامان و بابا روز اول کمی به فکر فرو رفتن چون دیدن که من توی تختم بیشتر از ربع ساعت ساکت بودم کمی نگران شدن و میومدن و مرتب من رو دید میزدن اما بعد فهمیدن که من فقط دارم استراحت میکنم چون بعد از اون دوست دارم از تختم بیام بیرون و بازی وجست وخیزکنم


جشن تولد من خیلی خوب بود و خوش گذشت، من با میشکا ، ایزابل و سیویا تا تونستیم بازی کردیم ، کیک خوردیم پاکتهای مسابقه ی ماهیگیریمون رو با قلاب ماهیگیری گرفتیم و رقصیدیم البته من دوتا تولد گرفتم، توی تولد دومی بیشتر خانواده و فامیلم بودن در نتیجه دو تا کیک داشتم که مامانم که عاشق درست کردن این چیزهای خوشمزه ست ،درستشون کرد، هممم....!به ... به! از اونجاییکه کیکها بزرگ بودن ،بابا ومامان نازی حدود دوهفته ای مینشستن وبعد از غذا شون ، کیک میخوردن و هی اضافه وزن میاوردن که مامان چاره ای نداشت بجز اینکه هر وقت من رو میذاشت مهد کودکم بعد از اون میرفت و یک دور، دور جزیره کوچولوی نزدیک خونه بدو بدو میکرد.



ـ تک تک (به سوئدی یعنی متشکرم)!
چه کارت خوشکلی ازسیویا و مامان و باباش هدیه گرفتم، روش یکدونه گربه ی نازنازی داره ،تازه جدا از کتابی که هدیه گرفتم سیویا برام از توی پارک یک گل کوچولوهم چیده.

من و ایزابل به نوبت سوار این چهارچرخ چوبی میشیم ، یک بار من سواری میگرفتم یکبار اون .سواراسبم هم میشدیم، هر چند ایزابل و سیویا سر اسب بازی کمی با هم دعوا کردن اما بعدا زود با هم دوست شدن . مسابقه ی ماهیگیری رو میشکا از همه بهتر بلد بود چون از ماها بزرگتر بود و چندین بار تمرین کرده بود.


اینجا من ازمامان سیویا یاد میگیرم که هدیه ام رو با قلاب ماهیگیری بگیرم .

هورررررااا...من از تو ی پاکت ماهیگیریم پلنگ کوچولو هدیه کرفتم ، به اضافه ی یک پاکت کوچولو کشمش و یک جعبه پر از میوه های خشک خوشمزه.

video

فکر کنم که ایزابل از همه بیشتر رقص قورباغه بلده . رقص قورباغه مخصوص جشن چله ی تابستون هست که همه دور یک چوب پوشیده شده از گلهای تابستونی جمع میشن و بزرگ و کوچیک میرقصن.

چقدر روز خوبی بود من که دلم نمیومد دوستام از پیشم برن اما مجبور بودم باهاشون بوس بوسی و خداحافظی کنم چون دیگه ماها خسته شده بودیم و کم کم باید میرفتیم و لا لا میکردیم.


بوس بوس ایزابل نازی.

به به من چقدر هدیه هام رو دوست دارم


یکی از هدیه هام پازل بود، من که خیلی این بازی رو دوست دارم اما همیشه باید با یک نفر دیگه که خوب بلده این بازی رو بکنم.اینجا با دختر عمو آنینه پازل درست میکردیم . من دوست دارم یکی یکی اون تکه ها رو انتخاب کنم تا همبازی من اونها رو به هم وصل کنه. بعد هم که درستش کردیم، دوست دارم روش بپر بپر کنم.


راستی اینهم تخم مرغ نمونه ای که من بامامانم رنگ کردم ، یک تخم مرغ پر دار.

هورررا من دوساله میشم!Hurraaa.. jag fyller 2 år



اینهم کارت دعوت به جشن تولدم به دوستهای هم مهد کودکی ام !
حیف که دلمون میخواست خیلی از دوستهای ناز نازی دیگه ی من هم بیان توی جشنم که فعلا امکانش متاسفانه نبود. من و
چند تا از هم مهدکودکی هام میخواهیم چند ساعتی روبا هم باشیم ، با هم چیزهای خوشمزه بخوریم ، بازی کنیم، برقصیم و شیطونی کنیم .
درضمن سحر عزیزی که اینقدر عکسها و نقاشی های تو مثل کیک تولدخوشمزه و ناز نازی اند ! از من پرسیدی که آیا من برای عید تخم مرغ رنگ کردم ؟ باید بگم آره! من اولین تخم مرغهای زندگیم رو با مامانم رنگ کردم ، نه فقط رنگ! یک تخم مرغ پر دار درست کردم!! هی هی! ما که فکر میکنم خیلی خیلی تخم مرغ خوشکلی شده چون همینطور بدون اینکه جو جوش از تخم بیرون بیاد میتونه پرواز کنه! عکسش رو برات حتما میذارم

Här är mitt inbjudningskort till mina dagiskamrater. Det var synd att vi inte har möjlighet just nu att bjuda alla våra kära och nära på en gång. Jag och mina dagiskamrater vill vara tillsammans i några timmar och äta god mat och tårta och vi kommer att dansa och leka.
Söta Sahar, dina målningar ser lika goda och fina ut som födelsedagtårtor. Du frågade mig om jag har målat ägg i år. Svaret är ja! Jag målade mina allra första ägg i år inför det persika nyåret.Vi inte bara målade ägg utan vi klistrade lite gula fjädrar på vårat ägg så ägget kan flygga iväg när som helst nu, tror jag. Vi tycker att det blev jättefint. Du får snart se en bild här.

Thursday، March 20، 2008

God ny vår och nowroz بهارو نوروز همگی مبارک


ماهی و مرغ و اردک عید شما مبارک



شکوفه میرقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
شکوفه های بی قرار روز آفتابی
به صبا بوسه دهند با لب سرخابی
ای شکوفه خنده ی تو جلوه ها دارد
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد..