Lilypie 3rd Birthday Ticker

The Minoo diary

Sunday، September 23، 2007

« وندلامینو ترک کوچولو و « اولین دیسکویی که رفتم


من که از این لباسهای بلندی که تنم میکنن و دست و پام رو باهاش میبندند هیچ چی دستگیرم نمیشه! خوب فقط اینکه خودم این برق برقی هاشو ورنگ خوشمزه اش رودوست دارم یکی دیگه هم اینکه انگار مدل این عروسک نازنازیه میشم که بابا بزرگم دست عمه نازنازی برام فرستاده البته اوه ه ه یک عالمه هدیه دیگه هم بهم رسیده . چقدر من و مامانم خوش به حالمون شد ! دست همه شون درد نکنه هر چند بیش از حد زحمت کشیدن



اینطور فکر نکنین که من همینطور جلو دوربین ژست میگرفتم ها ..اینجا درست داشتم فکر میکردم که برم توی بالکن با خاک اون گلدون بزرگه بازی کنم .همونی که یک درخت ترنج خیلی بزرگ توش هست ـ هر چند باباجونم بهش میگه درخت لیمو ـ..به محض اینکه مامان و عمه شروع کردن به حرف زدن ، من همینطور تنبان و دامن کشان رفتم سراغ بالکن.



اینجا که دیگه خودم هم میدونم که دل هر چی پسر کوچولوی پوشک به پای زیر سه سال رو حسابی بردم .مخصوصا اگه آقا پسره اون طرف رودخونه ایستاده تا اسب کوچولوش رو آب بده و من هم دارم آب توی کوزه میکنم که ببرم برای مامان نازی ام.



من که حاضر نیستم این مهر رو بذارم سرجاش عمه جون ! تازه به مزه اش پی بردم ،حالا هر چی دوست داری اصرار کن



این عکسهای دیسکو رو که میبینید همگی متعلق به دیروزیعنی یکشنبه اند من هم اولین دیسکوی زندگیم رو رفتم تا ببینیم که آیا در سنین نوجوانی به رفتن به دیسکو با دوستهام مصر میشم یا نه
هر چند من عاشق موسیقی و رقصم وازبین همه صداهایی مختلفی که در جایی بشنوم صدای موسیقی رو هر چقدر هم پایین باشه انگاراز همه بیشتر میشنوم و چه آروم و ملایم باشه و چه تند دستها و بدنم رو درست مطابق اون موزیک تکون میدم. بابا نازی ام که آهنگساز هست خیلی به من و حس موسیقایی ای که در من وجود داره امیدواره ، شاید بی تاثیر نیست که توی خونه معمولا موسیقی های خوبی گوش میکنیم از مدرن گرفته تا کلاسیک و از اون موقع که من توی شکم مامانم بودم تا وقتی که به دنیا اومدم چون مامانم در ساعتهای قبل از زایمان احساس کرده بود که موسیقی کلاسیک در اتاقش حس خوبی بهش میده و بابایی هم از پرستارها تقاضای رادیو ضبط در اتاق
زایمان کرد ! هی هی چه باحال که وقتی من به دنیا اومدم موسیقی« باخ» در حال نواختن بود، مامان فکر میکنه خیلی با حال بود



ای وای ی ... چطور شد؟ اینجا رو باید اول میومدم ها...اینجا یک سالنی بود که پر از متکا و بادبادک بود بعد روی این میز هم چند تا لوله کاغذ بود و یک عالمه ماژیک که هم میشد باهاشون توی کاغذ خط خطی کرد و هم میشد صورتها رو باهاشون گریم کرد من ترجیح دادم از اون رنک سرخابی به گوشه لبم بزنم اینطوری میتونستم مزه اش هم بکنم آخه مثل بستنی بود.به کمک هم احتیاجی نداشتم خودم بلد بودم چطور آرایش کنم مامان اون ماه و ستاره کوچولوها رو هم نشونم داد وبه لپها و پیشونیم ماه و ستاره زد



آهنگ خوبه شروع شد! برم باهاش برقصم تا تموم نشده











اِاِ.. این کیه دیگه؟


توی این عکس بالا من از این جانوری که خیلی گنده بود و لباس موش پوشیده بود ،هیچ خوشم نمی آمد مامان خیلی سعی کرد من رو بهش علاقمند و باهاش آشنا کنه و خیلی توضیح داد که توی این لباس یک آقایی هست. خود آقاهه هم خیلی برام دست تکون میداد و میخواست باهام برقصه اما من چطور میتونستم باور کنم خیلی راحت بگم ازش میترسیدم

مامان فکر کرد که چه حیف که این موش گندهه اونجا بود و فکر میکرد همه بچه ها دوستش دارند بعد از مدتی فهمیده بود که کوچولوهای نازنازی مشکوک نگاهش میکردند.چون بعد از مدتی لباسهاش رو عوض کرد و اومد نشست..مامانم اینو میگفت اگه نه من که فقط دیدم که موش گندهه غیبش زد

9 Comments:

Anonymous ليلي مامان يونا said...

قربونت برم من خيلي ناراحت شدم از پله افتادي عسلكم.فرشته ها خودشون ني ني يا رو حفظ ميكنن.خدا رو شكر ميكنم كه سلامتي.عكسات همه عالي شدن مخصوصا اوون لباسه كه عمه مهربون زحمتشو كشيده.ماه بودي ماه ترهم شدي.1000 تا ميبوسمت گلم.

7:26 AM  
Anonymous ماری said...

وای ی ی ی چقدر این دختر تو جیگر شده با این لباس باحال و خوشحالم که میسبینم پست جدید نوشتی باور کن هر روز میا مدم سر می زدم ببینم هستی یا نه> برات روزهای خوشی روبا همسر و دختر نازت آرزو دارم

12:50 PM  
Anonymous دونه said...

با لباسهای ترکیت محشر شدی خوشگل خانم
می بوست فرشته کوچولو

11:03 PM  
Anonymous ماری said...

سلام عزیزم پیدات کردم هه ه بابا کجایی شما؟؟؟ باور کن می دونم گرفتاری و سرت شلوغه ولی یک سرکی بیا و وبلاگ بنویس من خیلی انتظار کشیدم تا بیائی و وقتی دیدم تو وبلاگ خودت هم می نویس خوشحالتر از کامنتی که برام گذاشتی ممنونم فعلا از مسافرت خبری نیست و جواب قطعی آزمایشات نیکو رو هنوز دریافت نکردیم در واقع هفته آینده هم یک اسکن از مغزش باید بشه امیدوارم چیز خاصی نباشه عجیب این پسر رو دوست دارم دلم براش می تپه یک چیز دیگه اگر برات امکان داره کمی فونتت رو بزرگ کن به نظرم خیلی ریزه گرچه من عینک می زنم ولی باز کمی بزرگتر بنویسی عالی میشه ویک چیز دیگه اینکه خواهش می کنم بنویس شده روزی یک خط بنویس من شیوه نگارشت رو خیلی دوست دارم برات آرزوی موفقیت و سلامتی می کنم تا بعد

10:42 AM  
Anonymous ماری said...

در ضمن این کانتی بود که می خواستم برای وبلاگ خودت بگذارم ولی از من پسفورد خواسته بود البته فکر میکنمااااا منم سر در نیاوردم یعنی نتونستم کانت بگذارم بنا بر این گذاشتمش اینجا

10:43 AM  
Anonymous Parastoooo said...

:*

nini to kheili bamaze ei
khoda hefzet kone

3:02 AM  
Anonymous دونه said...

مرسی از کامنت قشنگت چند بار خوندمش و واقعاً لذت بردم

باور می کنی من هم مثل وندلا وقتی اونهایی که دوستشون دارم مهمونمون هستن همون اندازه هیجان زده می شم!!!ا
می بوسمت تو رو و فرشته کوچولو رو
ببخشید نشد توی وبلاگ خودت نظر بذارم

5:37 PM  
Anonymous mani said...

ma montazerim.

5:47 PM  
Anonymous parvaneh said...

delemoon minoo lopaloo mikhad. kojayi?

5:34 PM  

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home